X
تبلیغات
رایتل
همه روزهام
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1387
گیگیلی پهلوون میشود

 

آرش حق داره غرغر کنه ها ! وقتی مسخره ام میکنه میگه زورت نمیرسه سر شیشه خیارشورو باز کنی اونوخ ادعات زیاده و خوب بلدی پوست از کله هرچی مدیر و معاون و کش تنبون و امثالهمه بکنی ، زبون درازی میکنمو آخرش میرم یه گوشه بُق میکنم ... چیشششش ... خب راست میگه دیگه !  ها ؟ نه بابا حالم خوبه ! همون اولی ۳ تا ساندویچ سالادالویه با دو تا برش کیک خوردم هیچیم نیس ... اونروز کارمون توی شرکت زیاد بود مجبور شدم دیرتر برم خونه ، منو مدیر و یکی دیگه از همکارا و مهمونه شرکت به اتفاق هم رفتیم رستوران ... فقط من زن بودم ، سه تای دیگه هم آقا ! اولش که تشنه ام بود اومدم پارچو بردارم دیدم سنگینه ، اونوخ این یکی همکارم برام آب ریخت توی لیوان ! باور کن خودم میخواستم بلند کنم ولی ممکن بود صندلیم سُر بخوره جلو ، با سر برم تو میز ... اومدم سر شیشه دوغ رو باز کنم یه عمر باهاش زور و ضرب زدم آخرش مدیرمون خندید ازم گرفت برام بازش کرد ... نه ببین ! همشون حواسشون به من بود تا ببینن من دارم با چی دست و پنجه نرم میکنم که زورشونو به رخم بکشن ... ناهارتونو میخواین بخورین یا منو ؟ والا ! ..... آقا قبول نیس ! من از فردا میرم بادی بیلدینگ .. میرم کلاس کونگ فو یا جودو کاراته ! باید چِش این مردا رو دربیارم ... چیشششششش

نتیجه اخلاقی : اونروز منو آرشو شیوا و ماندانا ، هفت تایی افتادیم روی یه ژورنال داشتیم یه چیزایی میدیدیم ... از این گوشه کاناپه به ترتیب : شیوا ، آرش ، من ، بعدشم ماندانا ! یهو آرش برمیگرده میگه چقده پنجه پاهاتون کوچیکه میتونین وایسین و تعادلتونو باهاش حفظ کنین ؟ به ماندانا گفتم یه چیزی به شووَرت میگما ! این داره ژورنال میبینه یا پنجه پاهای ما رو ؟ شیطونه میگه ............. نیست پنجه پاهای شما مردا گنده اس هر کدوم ۳ متر ! اینه که پاهای بقیه براتون کوچیک به نظر میاد ! جون من کفش مردا شماره اش همش بالای چهله ! نیست ؟ ای دروغگوی خون آشام ...

                                                      

گوش کنین

ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم
هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصه ی غربت تو قد صدتا قصه بود

یادتو هرجا که هستم با منه ، داره عمره منو آتیش میزنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاس ، اون دوتا دستای تو
چرا بیصدا شده لب قصه های تو
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 264492


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها