X
تبلیغات
رایتل
همه روزهام
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1387
چشماتو درویش کن !

 

چند روز پیش رفتم آرایشگاه ، یه خانومی هم پسر ۳ ساله اشو با خودش آورده بود .. همه زنها و دخترا زدن زیر خنده بیچاره اون پسره هم مانتو و کیف مامانشو همچی تو بغلش گرفته بود شرم میکرد سرشو هم انداخته بود پایین (ولی زیر چشمی دخترا رو میپایید ، کاملا حواسم بهش بود ) با خودم میگفتم الانه که از خجالت بزنه زیر گریه ! ولی نه ! انگاری خیلی خوش خوشانش شده بود .. چند دقیقه بعد مانتو و کیف مامانشوگذاشت روی صندلی بغلی ، آرنجشو هم گذاشت روی دسته صندلی و دست زد زیر چونه اش و دِه برو ! من خودم با دو تا چشمای خودم میدیدم که چشماش برای انتخابه دخملا واسه دید زدن حراسون شده بود ، دیگه شده بود مثل چشمای اون ماره توی کارتونه رابین هود که وقتی میخواست اون ببره رو هیپنوتیزم بکنه ! مامانش نشست زیر دست خانوم آرایشگر که ابروهاشو برداره ، همینکه کارش تموم شد و اومد پیش پسرش که مانتوشو بپوشه ، پسره به مامانش گفت منم باید بشینم روی اون صندلیه تا خانومه خوشکلم کنه !   دیگه همه آرایشگاه از صدای خنده رفت رو هوا ! هر چی مامانه بهش میگفت تو پسری ، مگه پسره تو کله اش میرفت ؟ همچی اشک میریخت که دل آدم کباب میشد ! بالاخره خانومه آرایشگر اومد بغلش کرد گذاشتش رو صندلی ، با موچینه مامانش یه خورده ابروهاشو اینور و اونور کرد که مثلا ابروهاشو برداشته ! تا اینکه آقا قانع شد ..... خدایا ! پسر بچه هم بود پسر بچه های قدیم !!!!  ....... این بابیه ما هم خیلی شیطون شده ! اونروز داشتم رژ لب میزدم (جونم براتون بگه رژ لبم ever bilena  شماره ۸۲۵) بعد بابیه به اون فلفلی و شیطونی همینجور بی حرکت وایساده بود بر و بر منو نگاه میکرد ! منم اومدم رژ لبو زدم به لبش ! یهو دستاشو برد بالا گفت : عمه آنه بده ! ...آینه رو دادم دستش تا خودشو دید یهو پرید هوا و زد زیر آواز خوسکلا بائد بلقصن خوسکلا بائد بلقصن    اِنده اعتماد به نفسه به خدا ... انقده خندیدیم که نگو ! باورمون نمیشد بچه ای که نیم مثقال قد و وزنو جیک سال سن داره از این اداها بلد باشه ....

نتیجه اخلاقی : این پسرا وقتی کوچیکن ، فقط قدشون کوچیکه و درست بلد نیستن حرف بزنن ، وگرنه همون هیزی هستن که وقتی بزرگ میشن ! ها بوخودا  ...

                                                                                                         

گوش کنین

تو بزرگترین سوالی

که تا امروز بی جوابه

نه تو بیداری نه تو خواب

نه تو قصه وکتابه

برای دونستن تو همه دنیا روگشتم

از میون آتش وباد

خشکی ودریا گذشتم

تو رو پرسیدم وخواستم

از همه عالم وادم

بی جواب اومدم

اما

 حالا از خودت می پرسم

تو روباید از کدوم شهر از کدوم ستاره پرسید؟

از کدوم فال وکدوم شعر پرسیدو دوباره پرسید

تو رو باید از کدوم گل از کدوم گلخونه بویید

تو رو باید با کدوم اسب از کدوم قبیله دزدید؟

غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید؟

از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید؟

اونور اینجا واونجا

اونور امروز وفردا

عمق روح آبی آب

ته ذهن سبز صحرا

مثل زندگی مثل عشق

تو همیشه جاری هستی

تو صراحت طلوع و

نفس هر بیداری هستی

مثل خورشید مثل دریا

روشنی وبا صراحت

تو صمیمیت آبی

واسه شستن جراحت

غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید

از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید؟

تو رو از صدای قلبم لحظه به لحظه شنیدم

تو رو حس کردم تو نبضم

من تو را نفس کشیدم

مثل حس کردن گرما یا حضور یه صدایی...

به تو اما نرسیدم ندونستم تو کجایی

تو رو باید از کی پرسید؟

توروباید با چی سنجید؟

تو رو حس می کنم

اما

کاشکی چشمهام تو رو می دید

غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید

از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 264492


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها